
سنگتراش
روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از
نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران
بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر
قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه، او تبدیل
به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر
است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به
حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک
حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!
در همان لحظه، او تبدیل به
حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او
تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد
که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس
از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید
که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته
بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که
باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت
تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی
است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود،
ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و
سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
+
نوشته شده در 91/03/01 19:20 توسط احـــمـــد رضــــا
|

امید ، خود زندگیست
گفته اند اسبی به
بیماری گرفتار آمد و پشت دروازه شهر بیفتاد . صاحب اسب او را رها کرده و به
داخل شهر شد مردم به او گفتند اسبت از چه بابت به این روزگار پرنکبت
بیفتاد و مرد گفت از آنجایی که غمخواران نازنینی همچون شما نداشت و مجبور
بود دائم برای من بار حمل کند .
یکی
گفت براستی چنین است من هم مانند اسب تو شده ام . مردم به هیکل نحیف او
نظری انداختند و او گفت زن و فرزندانم تا توان داشتم و بار می کشیدم در
کنارم بودند و امروز من هم مانند اسب این مرد تنهایم و لحظه رفتنم را
انتظار می کشم .
می گویند آن
مرد نحیف هر روز کاسه ایی آب از لب جوی برداشته و برای اسب نحیف تر از خود
می برد . ودر کنار اسب می نشست و راز دل می گفت . چند روز که گذشت اسب بر
روی پای ایستاد و همراه پیرمرد به بازار شد .
صاحب
اسب و مردم متعجب شدند . او را گفتند چطور برخواست . پیرمرد خنده ایی کرد و
گفت از آنجایی که دوستی همچون من یافت که تنهایش نگذاشتم و در روز سختی
کنارش بودم .اندیشمند یگانه کشورمان حکیم ارد بزرگ می گوید : دوستی و مهر
، امید می آفریند و امید زندگی ست .
می گویند : از آن پس پیر مرد و اسب هر روز کام رهگذران تشنه را سیراب می کردند و دیگر مرگ را هم انتظار نمی کشیدند…
+
نوشته شده در 91/03/01 19:11 توسط احـــمـــد رضــــا
|

هستند کسانی که نیازمند کمکند
توی یک قصابی یه پیرزن اومد تو و یه
گوشه وایستاد .....
یه
آقای خوش تیپی هم اومد تو گفت: ابرام آقا قربون دستت پنج کیلو فیله گوساله بکش
عجله دارم .....
آقای
قصاب شروع کرد به بریدن فیله و جدا کردن اضافههاش ..... همینجور که داشت کارشو میکرد
رو به پیرزن کرد گفت: چی مِخی نِنه ؟
پیرزن
اومد جلو یک پونصد تومنی مچاله گذاشت تو ترازو گفت: هَمینو گُوشت بده نِنه .....
قصاب
یه نگاهی به پونصد تومنی کرد گفت: پُونصَد تُومَن فَقَط اّشغال گوشت مِشِه نِنه
بدم؟
پیرزن
یه فکری کرد گفت بده نِنه!
قصاب
اشغال گوشتهای اون جوون رو میکند میذاشت برای پیره زن .....
اون
جوونی که فیله سفارش داده بود همین جور که با موبایلش بازی میکرد گفت: اینارو
واسه سگت میخوای مادر؟
پیرزن
نگاهی به جوون کرد گفت: سَگ؟
جوون
گفت اّره ..... سگ من این فیلهها رو هم با ناز میخوره ..... سگ شما چجوری اینا
رو میخوره؟
پیرزن
گفت: مُیخُوره دیگه نِنه ..... شیکم گشنه سَنگم مُیخُوره .....
جوون
گفت نژادش چیه مادر؟ پیرزنه گفت بهش مِیگن تُوله سَگِ دوپا نِنه ..... اینا رو برا
بچههام میخام اّبگوشت بار بیذارم!
جوونه
رنگش عوض شد ..... یه تیکه از گوشتای فیله رو برداشت گذاشت رو اشغال گوشتای پیرزن .....
پیرزن
بهش گفت: تُو مَگه ایناره بره سَگِت نگیریفته بُودی؟
جوون
گفت: چرا
پیرزن
گفت ما غِذای سَگ نِمُیخُوریم نِنه .....
بعد
گوشت فیله رو گذاشت اون طرف و اشغال گوشتاش رو برداشت و رفت.
+
نوشته شده در 91/03/01 19:1 توسط احـــمـــد رضــــا
|

عشق جوان به دختر پادشاه
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسيدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت .
روزی گذر پادشاه بر مكان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست
که جوان، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست . در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاري کند . جوان فرصتي برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسايل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت . ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند . بعد از مدتها جستجو او را یافت . گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آن گونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگي دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانهء خویش نبینم؟ ))
+
نوشته شده در 91/02/26 18:14 توسط احـــمـــد رضــــا
|

خدا
دانشجویی به استادش گفت:
استاد! اگر شما خدا را به من نشان بدهید عبادتش می کنم و تا وقتی خدا را نبینم او را عبادت نمی کنم.
استاد به انتهای کلاس رفت و به آن دانشجو گفت: آیا مرا می بینی؟
دانشجو پاسخ داد: نه استاد! وقتی پشت من به شما باشد مسلما شما را نمی بینم.
استاد کنار او رفت و نگاهی به او کرد و گفت: تا وقتی به خدا پشت کرده باشی او را نخواهی دید!
+
نوشته شده در 91/02/26 17:22 توسط احـــمـــد رضــــا
|

الهی
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
+
نوشته شده در 91/02/26 17:16 توسط احـــمـــد رضــــا
|

حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار
روایت شده است در حدود ٧٠٠ سال پیش، در اصفهان مسجدی بزرگ میساختند. اما
چند روز قبل از افتتاح مسجد، کارگرها و معماران جمع شده بودند و آخرین
خرده کاری ها را انجام میدادند.
پیرزنی از آنجا رد میشد
وقتی مسجد را دید به یکی از کارگران گفت: فکر کنم یکی از مناره ها کمی کجه!
کارگرها خندیدند. اما معمار که این حرف را شنید، سریع گفت: چوب بیاورید!
کارگر بیاورید! چوب را به مناره تکیه بدهید. فشار بدهید.
فششششششااااررر...!!!
و مدام از پیرزن میپرسید: مادر، درست شد؟!!
مدتی طول کشید تا پیرزن گفت: بله! درست شد!!! تشکر کرد و دعایی کرد و رفت...
کارگرها حکمت این کار بیهوده و فشار دادن مناره را از معمار با تجربه پرسیدند؟!
معمار
گفت: اگر این پیرزن، راجع به کج بودن این مناره با دیگران صحبت میکرد و
شایعه پا میگرفت، این مناره تا ابد کج میماند و دیگر نمیتوانستیم اثرات
منفی این شایعه را پاک کنیم... این است که من گفتم در همین ابتدا جلوی آن
را بگیرم !
+
نوشته شده در 91/02/26 17:8 توسط احـــمـــد رضــــا
|
.jpg)
آدم های خط خطی
بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت!
بعضی آدمها جلد زرکوب دارند?بعضی جلد ضخیم،
بعضی جلد نازک و بعضی دیگر اصلا جلد ندارند.
بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و
بعضی با کاغذ خارجی.
بعضی آدمها ترجمه شده اند و
بعضی دیگر تفسیر می شوند.
بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و
بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.
بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه و سفید اند و
بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند.
بعضی از آدمها قیمت پشت جلد دارند.
بعضی از آدمها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند.
بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند.
بعضی از آدمها را باید جلد گرفت.
بعضی از آدمها را می شود توی جیب گذاشت و
بعضی را توی کیف....
بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند.
بعضی از آدمها فقط جدول سرگرمی اند و بعضی ها هم معلومات عمومی.
بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و
بعضی از آدمها غلط های چاپی فراوان .
ازروی بعضی از آدمها باید مشق نوشت و
از روی بعضی آدمها باید جریمه نوشت!
+
نوشته شده در 91/02/24 13:4 توسط احـــمـــد رضــــا
|

از پلنگ های زندگی نترسید!
روزی پلنگی وحشی به دهکده حمله کرده بود. شیوانا همراه با تعدادی ازجوانان برای شکار پلنگ به جنگل اطراف دهکده رفتند.
اما پلنگ خودش را نشان نمی داد و دائم از تله
شکارچیان می گریخت. سرانجام هوا تاریک شد و یکی از جوانان دهکده با اظهار
اینکه پلنگ دارای قدرت جادویی است و مقصود آنها را حدس می زند خودش را
ترساند و ترس شدیدی را بر تیم حاکم کرد.
شیوانا با خوشحالی گفت که زمان شکار پلنگ فرا رسیده است و امشب ...
حتما پلنگ خودش را نشان می دهد . ازقضا پلنگ همان شب
خودش را به گروه شکارچیان نشان داد و با زخمی کردن جوانی که به شدت می
ترسید ، سرانجام با تیر های بقیه از پا افتاد.
یکی از جوانان از شیوانا پرسید:
”چه چیزی باعث شد شما رخ نمایی پلنگ را پیش بینی کنید؟ در حالی که شب های قبل چنین چیزی نمی گفتید!؟”
شیوانا گفت:
” ترس جوان و باور او که پلنگ دارای قدرت جادویی است باعث شد پلنگ احساس
قدرت کند و خود را شکست ناپذیر حس کند. این ترس ها و باورهای ترس آور و فلج
کننده ما هستند که باعث قدرت گرفتن زورگویان و قدرت طلبان می شوند.
پلنگ اگر می دانست که در تیم شکارچیان کسانی حضور دارند که از او نمی ترسند هرگز خودش را نشان نمی داد!”
+
نوشته شده در 91/02/24 12:58 توسط احـــمـــد رضــــا
|

اگر انسان درست بشود
داستان
جالبی از یک وزیر که میخواست صبح شنبه یک متن سخنرانی تهیه کند. زنش به خرید رفته
بود. باران میآمد و پسر کوچک او بیحوصله و ناآرام بود و سرگرمی نداشت. بالاخره
وزیر با ناامیدی مجلهای برداشت و آن را ورق زد تا به عکس رنگی بزرگی رسید. نقشهی
جهان بود. آن را از مجله کند، پاره پاره کرد و به زمین ریخت و گفت:
«جانی، اگر بتوانی این تکهها را کنار هم بگذاری 25 سنت به تو میدهم.»
وزیر فکرمیکرد این کار کلی وقت جانی را پر میکند، ولی 10 دقیقه بعد در اتاق
مطالعهاش را زدند. جانی بود با پازل درست شده در دستش. وزیر از اینکه پسرش به
این زودی تکهها را کنار هم گذاشته و نقشه را کامل کرده بود، تعجب کرد.
او پرسید: «چطوری توانستی این قدر سریع تمامش کنی؟»
پسر جواب داد: «آسان بود. پشت صفحه عکس یک مرد بود. یک تکه کاغذ برداشتم و در
پایین عکس گذاشتم و بعد کاغذ دیگری برداشتم و در بالای عکس قرار دادم. میدانستم
که اگر تصویر مرد را درست کنم، نقشهی دنیا هم درست میشود.»
وزیر لبخندی زد و 25 سنت به او داد و گفت: «این طوری موضوع سخنرانی مرا هم مشخص
کردی:
«اگر انسان درست بشود، دنیا نیز درست خواهد شد»
+
نوشته شده در 91/02/24 12:52 توسط احـــمـــد رضــــا
|

معلم
دختری در چين زندگي مي كرد که با جدیت درس نمی خواند . وی اصلا نمیدانست که آینده اش چيست و به دنبال چه هدفي مي باشد . روزی از روزها ، قبل از امتحانات مدرسه ، دوست اين دختر به وی خبر داد كه به سوالات امتحاني دست يافته است . در حقیقت ، دختر مي توانست براي شركت در امتحان از همین ورقه استفاده كند . دختر کلیه پاسخ های ورقه را كه در دست داشت حفظ كرد . با توجه به ضعف درسي وي گمان بر اين بود كه او در اين امتحانات از نمره 100 فقط 30 نمره خواهد گرفت . اما او موفق شد در آزمون مدرسه نمره 98 بگيرد. اين مساله باعث شد كه دانش آموزان دچار ترديد شوند كه مبادا دختر در امتحان تقلب كرده است . با وجود اين اتفاق معلم دختر را ستایش و تشویق و ابراز اطمینان کرد که وي از آن به بعد موفقیت هاي بيشتري به دست خواهد آورد . دختر نيز كه هيجان زده شده بود ، شروع به گريه كرد . او از سخنان معلم بي نهايت خوشحال شده بود و دريافته بود كه اگر خوب درس بخواند ، افتخارات بيشتري كسب خواهد کرد . از آن به بعد ، دختر برای آنکه ثابت کند تلقب نکرده است و براي اينكه معلمش را نا امید نکند ، با جدیت درس می خواند و از لذت درس خواندن را احساس مي كرد . چند سال بعد ، او در يكي از دانشگاه هاي معروف پکن پذيرفته شد . در واقع بدون آن ورقه امتحان سرنوشت دختر اين گونه تغییر نمي كرد و آينده خوبي در انتظار وي نبود . اما همان اتفاق فرصتی برای دختر فراهم آورد و مسير زندگي وي را متحول كرد . بعد از سالها ، دختر به مدرسه باز گشت و براي معلم خود حقيقت را فاش كرد . معلم که ديگر سالمند شده بود ، گفت : عزیزم ، آن زمان می دانستم که تو تلقب کرده ای . زیرا توانایی هاي تو را مي شناختم و مي دانستم كه تو نمي تواني نمره 98 بگیری . اما فکر کردم که امکان دارد تو با استفاده از این فرصت بيشتر کوشش کنی . بدین سبب ، تو را تشویق کردم و نسبت به تو اطمینان داشتم . دختر با شنيدن اين سخنان به گريه افتاد . وی می دانست که در لحظه کلیدی حیات وی ، معلم او را تشویق کرده و همين مساله راه زندگي وي را تغيير داده است.
بله دوستان ، در واقع ، در حیات ما اتفاقات و فرصت های زیادی رخ داده و بوجود مي آيد . لذا نبايد به اين آسانی این فرصت ها را از دست داد
+
نوشته شده در 91/02/23 18:1 توسط احـــمـــد رضــــا
|
روز قيامت
خلیفه هارون الرشید بسیارسعی میکرد بهلول را به مسخره بگیرد و در هرفرصتی که پیش میامد این کار را میکرد، در عوض بهلول نیز با تیز هوشی خارق العاده ای که داشت ،جوابهای دندان شکنی به خلیفه میداد. روزی خلیفه در دعوت خاص خود با همسرمحبوبه اش زبیده خاتون نشسته بود،غلامی بدنبال بهلول فرستاد.
بهلول وارد شده سلام کرد، خلیفه پس از جواب سلام دستور نشستن داده وبلا فاصله از بهلول پرسید:
بهلول، بگو به بینم، روز قیامت چه موقع است؟
بهلول گفت: جناب خلیفه، ما دو روز قیامت داریم، یکی اصغر و دیگری اکبر. شما کدام یک را میخواهید بدانید؟
خلیفه گفت: یعنی چه ؟ اصغر کدام است و اکبر کدام؟
بهلول گفت: اگرزبیده خاتون بمیرد، قیامت اصغر است، و اگرحضرت خلیفه دُم سیخ کند، قیامت اکبر میشود .
+
نوشته شده در 91/02/23 17:39 توسط احـــمـــد رضــــا
|

کلنگ را بردار
روزی بهلول نزد قاضی بغداد نشته بود که قلم قاضی از دستش به زمین افتاد. بهلول به قاضی گفت: جناب قاضی کلنگت افتاد آنرا از زمین بردار. قاضی بمسخره گفت : واقعاً اینکه میگویند بهلول دیوانه است. صحیح است آخر قلم است نه کلنگ
بهلول جواب داد:مردک تودیوانه هستی که هنوز نمیدانی. با احکامیکه به این قلم مینویسی خانه های مردم خراب می کنی
تو بگو قلم است یا کلنگ؟
+
نوشته شده در 91/02/23 17:35 توسط احـــمـــد رضــــا
|

بهلول در نزد خليفه
روزي بهلول، پيش خليفه " هارون الرشيد "
نشسته بود . جمع زيادي از بزرگان خدمت
خليفه بودند . طبق معمول ، خليفه هوس كرد
سر به سر بهلول بگذارد. در اين هنگام صداي
شيعه اسبي از اصطبل خليفه بلند شد.
خليفه به مسخره به بهلول گفت:
برو ببين اين حيوان چه مي گويد ، گويا با تو كار
دارد.
بهلول رفت و بر گشت و گفت:
اين حيوان مي گويد:
مرد حسابي حيف از تو نيست با اين" خر ها "
نشسته اي. زودتر از اين مجلس بيرون برو.
ممكن است كه :
" خريت " آنها در تو اثر كند..
+
نوشته شده در 91/02/23 16:47 توسط احـــمـــد رضــــا
|

خروس
می گویند مردی ، خروسی خرید و به خانه برد. وقتی وارد شد ، همسر جوانش ، سر
و رویش را پوشاند و نهیب زد: ای مرد! غیرتت چه شده است؟ روزها که تو نیستی
، آیا من باید با این خروس که جنس مخالف است ، تنها بمانم؟ خروس را بیرون
ببر و از هر که خریده ای به او بازگردان!
مرد ، خوشحال از این که ...
زن چنان پاکدامنی دارد که حتی از خروس هم دوری می کند ، به بازار برگشت و خروس را به فروشنده اش که پیر مرد دنیا دیده ای بود پس داد.
پیرمرد
که ماوقع را شنید ، گفت: اشکالی ندارد؛ من خروسم را پس می گیرم ولی برو
درباره زنت بیشتر تحقیق کن! کسی که درباره یک خروس چنین می کند ، لابد ریگی
به کفش دارد و می خواهد رد گم کند.
+
نوشته شده در 90/11/19 7:23 توسط احـــمـــد رضــــا
|

لبخند
در یکی از شهرهای اروپایی پیرمردی زندگی می کرد که تنها بود.
هیچکس نمی دانست که چرا او تنهاست و زن و فرزندی ندارد.
او دارای صورتی زشت و کریه المنظر بود.
شاید به خاطر همین خصوصیت هیچکس به سراغش نمی آمد ...
و از او وحشت داشتند ، کودکان از او دوری می جستند
و مردم از او کناره گیری می کردند.
قیافه ی زننده و زشت پیرمرد مانع از این بود که کسی او را دوست داشته باشد
و بتواند ساعتی او را تحمل نماید. علاوه بر این ، زشتی صورت پیرمرد باعث تغییر
اخلاق او نیز شده بود.او که همه را گریزان از خود می دید دچار نوعی ناراحتی روحی شد
که می توان آن را به مالیخولیا تشبیه نمود همانطور که دیگران از او می گریختند
او هم طاقت معاشرت با دیگران را نداشت
و با آنها پرخاشگری می نمود و مردم را از خود دور می کرد.
سالها
این وضع ادامه یافت تا اینکه یک روز همسایگان جدیدی در نزدیکی پیرمرد سکنی
گزیدند آنها خانواده ی خوشبختی بودند که دختر جوان و زیبایی داشتند.یک روز
دخترک که از ماجرای پیرمرد آگاهی نداشت از کنار خانه ی او گذشت اتفاقا
همزمان با عبور او از کنار خانه ، پیرمرد هم بیرون آمد و دیدگان دخترک با
وی برخورد نمود. اما ناگهان اتفاق تازه ای رخ داد پیرمرد با کمال تعجب
مشاهده کرد که دخترک بر خلاف سایر مردم با دیدن صورت او احساس انزجار نکرد و
به جای اینکه متنفر شده و از آنجا بگریزد به او لبخند زد.
لبخند زیبای
دخترک همچون گلی بر روی زشت پیرمرد نشست.آن دو بدون اینکه کلمه ای با هم
سخن بگویند به دنبال کار خویش رفتند.همین لبخند دخترک در روحیه ی پیرمرد
تاثیر بسزایی داشت . او هر روز انتظار دیدن او و لبخند زیبایش را می
کشید.دخترک هر بار که پیرمرد را می دید ، شدت علاقه ی وی را به خویش در می
یافت و با حرکات کودکانه ی خود سعی در جلب محبت او داشت.
چند ماهی
این ماجرا ادامه داشت تا اینکه دخترک دیگر پیرمرد را ندید. یک روز پستچی
نامه ای به منزل آنها آورد و پدر دخترک نامه را دریافت کرد. وصیت نامه ی
پیرمرد همسایه بود که همه ی ثروتش را به دختر او بخشیده بود.
+
نوشته شده در 90/11/19 7:14 توسط احـــمـــد رضــــا
|

خودکشی
کالین ویلسون که امروز نویسنده ی مشهوری است،وسوسه ی
خودکشی راکه در شانزده سالگی به او دست داده بود،چنین توصیف میکند:
وارد آزمایشگاه شیمی مدرسه شدم و شیشه ی زهر را برداشتم....
زهر را در لیوان پیش رویم خالی کردم،غرق تماشایش شدم،رنگش را نگاه کردم
و مزه ی احتمالی اش را در ذهن ام تصور کردم.سپس اسید را به بینی ام نزدیک کردم، و
بویش به مشامم خورد، در این لحظه، ناگهان جرقه ای از اینده در ذهنم
درخشید..... و توانستم سوزش ان را در گلویم احساس کنم و سوراخ ایجاد
شده در درئن معده ام را ببینم. احساس اسیب ان زهر ان چنان حقیقی بود که
گویی به راستی ان را نوشیده بودم.سپس مطمئن شدم که هنوز این کار را نکرده ام.
در
طول چند لحظه ای که ان لیوان را در دست گرفته بودمو امکان مرگ را مزه مزه
میکردم،با خودم فکر کردم:اگر شجاعت کشتن خودم را دارم، پس شجاعت ادامه دادن
زندگی ام را هم دارم.
+
نوشته شده در 90/11/19 6:54 توسط احـــمـــد رضــــا
|

ذکاوت بوعلی
در زمان های قدیم یک دختر از روی اسب می افتد و باسنش (لگنش) از جایش
درمیرود. پدر دختر هر حکیمی را به نزد دخترش میبرد، دختر اجازه نمیدهد
کسی دست به باسنش بزند, هر چه به دختر میگویند حکیم بخاطر شغل و طبابتی که
میکنند محرم بیمارانشان هستند اما دختر زیر بار نمی رود و نمیگذارد کسی
دست به باسنش بزند.
به ناچار دختر هر روز ضعیف تر وناتوانتر میشود.
تا اینکه یک حکیم باهوش و حاذق سفارش میکند که به یک شرط من حاضرم بدون دست زدن به باسن دخترتان او را مداوا کنم...
پدر
دختر باخوشحالی زیاد قبول میکند و به طبیب یا همان حکیم میگوید شرط شما
چیست؟ حکیم میگوید برای این کار من احتیاج به یک گاو چاق و فربه دارم, شرط
من این هست که بعد از جا انداختن باسن دخترت گاو متعلق به خودم شود؟
پدر
دختر با جان و دل قبول میکند و با کمک دوستان و آشنایانش چاقترین گاو آن
منطقه را به قیمت گرانی میخرد و گاو را به خانه حکیم میبرد, حکیم به پدر
دختر میگوید دو روز دیگر دخترتان را برای مداوا به خانه ام بیاورید.
پدر دختر با خوشحالی برای رسیدن به روز موعود دقیقه شماری میکند...
از آنطرف حکیم به شاگردانش دستور میدهد که تا دوروز هیچ آب و
علفی را به گاو ندهند. شاگردان همه تعجب میکنند و میگویند گاو به این چاقی
ظرف دو روز از تشنگی و گرسنگی خواهد مرد.
حکیم تاکید میکند نباید حتی یک قطره آب به گاو داده شود.
دو روز میگذرد گاو از شدت تشنگی و گرسنگی بسیار لاغر و نحیف میشود..
خلاصه
پدر دختر با تخت روان دخترش را به نزد حکیم می آورد, حکیم به پدر دختر
دستور میدهد دخترش را بر روی گاو سوار کند. همه متعجب میشوند، چاره ای
نمیبینند باید حرف حکیم را اطاعت کنند.. بنابراین دختر را بر روی گاو سوار
میکنند.
حکیم سپس دستور میدهد که پاهای دختر را از زیر شکم گاو با طناب به هم گره بزنند.
همه دستورات مو به مو اجرا میشود، حال حکیم به شاگردانش دستور میدهد برای گاو کاه و علف بیاورند..
گاو
با حرص و ولع شروع میکند به خوردن علف ها، لحظه به لحظه شکم گاو بزرگ و
بزرگ تر میشود، حکیم به شاگردانش دستور میدهد که برای گاو آب بیاورند..
شاگردان برای گاو آب میریزند، گاو هر لحظه متورم و متورم میشود و پاهای دختر هر لحظه تنگ و کشیده تر میشود, دختر از درد جیغ میکشد..
حکیم
کمی نمک به آب اضاف میکند, گاو با عطش بسیار آب مینوشد, حالا شکم گاو به
حالت اول برگشته که ناگهان صدای ترق جا افتادن باسن دختر شنیده میشود..
جمعیت فریاد شادی سر میدهند, دختر از درد غش میکند و بیهوش میشود.
حکیم دستور میدهد پاهای دختر را باز کنند و او را بر روی تخت بخوابانند.
یک هفته بعد دختر خانم مثل روز اول سوار بر اسب به تاخت مشغول اسب سواری میشود و گاو بزرگ متعلق به حکیم میشود.
این، افسانه یا داستان نیست,
آن حکیم، ابوعلی سینا بوده است...
+
نوشته شده در 90/11/19 6:20 توسط احـــمـــد رضــــا
|

مرا بغل کن
روزی زنی روستائی که هرگز حرف دلنشینی از همسرش
نشنیده بود، بیمار شد شوهر او که راننده موتور سیکلت بود و از موتورش براى
حمل و نقل کالا در شهر استفاده مىکردبراى اولین بار همسرش را سوار
موتورسیکلت خود کرد. زن با احتیاط سوار موتور شد و از دست پاچگی و خجالت
نمی دانست دست هایش را کجا بگذارد که ناگهان شوهرش گفت:...
مرا بغل کن. زن پرسید: چه کار کنم؟ و وقتی متوجه حرف شوهرش شد ناگهان
صورتش سرخ شد با خجالت کمر شوهرش را بغل کرد و کم کم اشک صورتش را خیس
نمود. به نیمه راه رسیده بودند که زن از شوهرش خواست به خانه برگردند،
شوهرش با تعجب پرسید: چرا؟ تقریبا به بیمارستان رسیده ایم. زن جواب داد:
دیگر لازم نیست، بهتر شدم. سرم درد نمی کند. شوهر همسرش را به خانه رساند
ولى هرگز متوجه نخواهد شد که گفتن همان جمله ى ساده ى "مرا بغل کن" چقدر
احساس خوشبختى را در قلب همسرش باعث شده که در همین مسیر کوتاه، سردردش را
خوب کرده است.
+
نوشته شده در 90/11/19 5:57 توسط احـــمـــد رضــــا
|
حکایت بهلول و آب انگورروزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول من اگر انگور بخورم آیا حرام
است؟ بهلول گفت :نه
پرسید : اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم آیا حرام است ؟
بهلول گفت : نه
پرسید:پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور
آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟
بهلول گفت : نگاه کن من مقداری اب به صورت تو می پاشم آیا دردت می آید
؟گفت :نه بهلول گفت : حال مقداری خاک نرم بر گونه ات می پاشم .آیا دردت
می آید ؟ گفته : نه سپس بهلول خاک و آب را با هم مخلوط کرد و گلوله ای
گلی ساخت و آن را محکم بر پیشانی مرد زد مرد فریاد کشید و گفت : سرم
شکست بهلول با تعجب گفت:چرا؟ من که کاری نکردم
این گلوله همان مخلوط آب و خاک است و تو نباید احساس درد کنی اما من
سرت را شکستم تا تو دیگر جرات نکنی احکام خدا بشکنی
+
نوشته شده در 90/06/19 13:38 توسط احـــمـــد رضــــا
|
مناظره بهلول بن عمر و با ابو حنيفه
بهلول بن عمرو كوفی از دانشمندان زیرك و زبر دست و نكته
سنج عصر
امام صادق ـ علیه السّلام ـ و امام كاظم ـ علیه السّلام ـ بود، او
برای اینكه
قاضی هارون الرّشید نشود، خود را به دیوانگی زد، تا هارون از
او منصرف
شده و مقام قضاوت را به او واگذار ننماید، او اهل مناظره بود و
با استدلال و
لطائف بسیار ظریف، پوچی عقائد انحرافی مخالفان را آشكار
مینمود، یكی
از مناظرات او این بود كه: او شنیده بود ابوحنیفه (رئیس مذهب
حَنَفی) در
درس خود گفته است: «جعفر بن محمّد (امام صادق ـ علیه السّلام
ـ) سه
مطلب را گفته، ولی من هیچكدام از آنها را قبول ندارم و آنها را
نمیپسندم، و آن سه مطلب این است:
1ـ «شیطان به وسیله آتش، عذاب خواهد شد، و این درست نیست زیرا
شیطان از
آتش آفریده شده، و چیزی كه از سنخ آتش است به وسیله
آتش، اذّیت نمیشود.
2ـ «خدا دیده نمیشود»، با اینكه هر چیز موجودی، بهناچار قابل دیدن است.
3ـ «كارهائی كه بندگان انجام میدهند خودشان با اختیار خود، آنها را
انجام میدهند»، با اینكه آیات و روایات برخلاف این قول است و كارهای
بندگان را به خدا نسبت میدهند (ما در كارها مجبوریم نه مختار).
بهلول كلوخی از زمین برداشت و بر پیشانی ابوحنیفه زد، ابوحنیفه در مورد
بهلول، نزد هارون شكایت كرد، هارون دستور داد بهلول را حاضر كردند و او
را
سرزنش نمود.
بهلول در آن مجلس، به ابوحنیفه گفت: «1ـ درد جای كلوخ را كه ادّعا
میكنی
به من نشان بده كه بنگرم و اگر نشان ندهی پس در عقیده خود
كه میگوئی هر
چیز موجودی، دیدنی است، خطا میكنی، 2ـ تو
میگوئی جنس موجب آزار جنس
نخواهد شد، تو از خاك آفریده شدهای
بنابراین نباید كلوخی كه از خاك است،
به تو آسیب رسانده باشد. 3ـ
وانگهی من گناه نكردهام، چرا كه به عقیده تو
كارهائی كه از بنده سر
میزند، فاعل آن خدا است، بنابراین خدا تو را زده
است نه من!!».
ابوحنیفه ساكت شد و در حالی كه شرمنده شده بود، از مجلس برخاست
و فهمید كه
ضربه بهلول بهخاطر پاسخ به عقائد بیاساس او بوده
است.[1]
+
نوشته شده در 90/06/19 13:11 توسط احـــمـــد رضــــا
|
ریا کاری
روزی دید که آقایی دارد مسجد می سازد. بهلول بالای سردر مسجد نوشت: «مسجد بهلول»؛ صاحب مسجد به بهلول گفت: چرا این کار را کردی؟
بهلول گفت: تو مسجد را برای خدا ساختی، حالا به اسم تو باشد یا اسم دیگری، چه فرقی می کند؟
گفت: من زحمت کشیدم،
من این مسجد را ساختم، حالا به نام دیگری تمام شود؟ رفت نام بهلول را پاک
کرد و نام خودش را نوشت. بهلول گفت: معلوم شد که برای خدا مسجد نساختی!
+
نوشته شده در 90/06/19 12:56 توسط احـــمـــد رضــــا
|

چه قصاب خانه ایست این دنیا
در زمان سلطان محمود میکشتند که شیعه است
زمان شاه سلیمان میکشتند که سنی است
زمان ناصرالدین شاه میکشتند که بابی است
زمان محمد علی شاه میکشتند که مشروطه طلب است
زمان رضا خان میکشتند که مخالف سلطنت مشروطه است
زمان پسرش میکشتند که خرابکار است
امروز توی دهناش میزنند که منافق است وفردا وارونه بر خرش مینشانند و شمعآجیناش میکنند که لا مذهب است.
اگر اسم و اتهامش را در نظر نگیریم چیزی عوض نمی شود :
تو آلمان هیتلری می کشتند که یهودی است
حالا تو اسرائیل میکشند که طرفدار فلسطینیها است
عربها میکشند که جاسوس صهیونیستها است
صهیونیستها میکشند که فاشیست است
فاشیستها میکشند که کمونیست است
کمونیستها میکشند که آنارشیست است
روس ها میکشند که پدر سوخته از چین حمایت میکند
چینیها میکشند که حرامزاده سنگ روسیه را به سینه میزندو میکشند و میکشند و میکشند
و چه قصاب خانهیی است این دنیای بشریت
احمد شاملو
+
نوشته شده در 90/03/29 2:12 توسط احـــمـــد رضــــا
|

پسرک بداخلاق
یک
پسرک بداخلاقی بود که مرتب عصبانی می شد و به ندرت پیش می آمد که بتواند
حالت عصبی خود را کنترل کند، بخاطر این عادت هم اکثر دوستانش از او آزرده
بودند. پدرش فکری کرد و به جهت اینکه این عادت ناپسند را از او دور کند به
او یک کیسه پر از میخ و یک چکش داد و گفت هر وقت عصبانی شدی، یک میخ به
دیوار روبرو بکوب. روز اول پسرک مجبور شد 37 میخ به دیوار
روبرو بکوبد. روزها و هفته ها سپری شد تا اینکه پسرک توانست تا اندازه ای
خلق و خوی خود را کنترل کند و کمتر عصبانی شود، تعداد میخهایی که به دیوار
کوفته بود رفته رفته کمتر شد. پسرک متوجه شد که آسانتر آنست که عصبانی شدن
خودش را کنترل کند تا آنکه میخها را در دیوار سخت بکوبد. بالاخره به این
ترتیب روزی رسید که پسرک دیگر عادت عصبانی شدن را ترک کرده بود و موضوع را
به پدرش یادآوری کرد. پدر به او پیشنهاد کرد که حالا به ازاء هر روزی که
عصبانی نشود، یکی از میخهایی را که در طول مدت گذشته به دیوار کوبیده بوده
است را از دیوار بیرون بکشد. روزها گذشت تا بالاخره یک روز پسر جوان به
پدرش رو کرد و گفت همه میخها را از دیوار درآورده است. پدر، دست پسرش را
گرفت و به آن طرف دیواری که میخها بر روی آن کوبیده شده و سپس درآورده بود،
برد. پدر رو به پسر کرد و گفت: "دستت درد نکند، کار خوبی انجام دادی ولی
به سوراخهایی که در دیوار به وجود آورده ای نگاه کن! این دیوار دیگر هیچوقت
دیوار قبلی نخواهد بود. پسرم وقتی تو در حال عصبانیت چیزی را می گوئی
مانند میخی است که بر دیوار دل طرف مقابل می کوبی. تو می توانی چاقوئی را
به شخصی بزنی و آن را از پیکرش درآوری، مهم نیست تو چند مرتبه به شخص روبرو
خواهی گفت معذرت می خواهم که آن کار را کرده ام، زخم چاقو کماکان بر بدن
شخص روبرو خواهد ماند. یک زخم فیزیکی به همان بدی یک زخم شفاهی است. "دوست
ها واقعاً جواهرات کمیابی هستند، آنها می توانند تو را در هر زمان خوشحال
کنند و تو را تشویق به دستیابی به موفقیت نمایند. آنها گوش جان به تو می
سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها همیشه مایل هستند قلبشان را به
روی ما بگشایند
+
نوشته شده در 90/01/16 11:4 توسط احـــمـــد رضــــا
|
داستان فرعون و شیطانفرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه
انگوری به او داد و گفت اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن. فرعون
یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای
بیندیشد و همچنان
عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد. فرعون پرسید کیستی؟
ناگهان دید که شیطان وارد شد. شیطان گفت خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست.
سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت من با
این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی
می کنی؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه
خدا رانده شدی. شیطان پاسخ داد زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می
آید.
+
نوشته شده در 90/01/16 10:51 توسط احـــمـــد رضــــا
|